گل های دوزخی

گل های دوزخی

نوشته: شارل بودلر

مترجم: نیما زاغیان

نشر نگاه


گهواره ی من تکیه بر کتابخانه داشت؛
آن بابِل غمین که در آن رمانها و دانشنامه ها
افسانه ها و اسطوره ها و خاکسترهای لاتینی و غبارهای یونانی درهم آمیخته بودند.
قامت من هنوز به بلندای عطفِ کتابی نیز نبود
و دو آوا با من سخن می گفتند؛
یکی با لحنی اطمینان بخش، نیرنگ بازانه میگفت :
دنیا کلوچه ایست بس شیرین و مرا آن توان است
که تو را اشتهایی بلعنده عطا کنم به بزرگی زمین ( و زان پس لذت ات را پایانی نخواهد بود! )
و دیگری چنین میگفت:
بیا ... بیا و سفر کن در رویا، در ورای واقعیت، در ورای شناخته ها!
و ندایش چو آواز دویدن باد بر ماسه های ساحل بود
و بسان زوزه های شبحی که کس را ز گاه آمدنش خبر نیست، بس گوشنواز بود و هر آینه سخت سهمناک
و چنین پاسخ دادم تو را:
آری ... آری ای آوای مهربان!
در دَم، آنچه حسرت اش میخوانند
مُهر نفرین زد به مومِ زخم و مصیبت
بر سرنوشتِ من؛
در پس صحنه ی پهنای زندگانی شاد،
خموده در تاریک ترین کنج این مغاک،
می نگرم تجلیِ آشکار دنیاهای غریب را
و نعشِ نشئه ز بصیرت نهان بین ام بر دوش
پاکشان از پیِ خویش می کشم
گرزه مارانی که تا ابد نیش میزنند بر قوزک پای ام.

آری، از همان زمان است که چون پیامبران
مشتاقانه عشق می ورزم بر صحرا و بر دریا؛
که در گورستان می خندم و گریه سر می دهم در جشنها
که گواراترین طعم مرا در تلخترین شراب هاست؛
که اغلب دروغ می پندارم واقعیت را
که پایم در چاله و نگاهم در آسمانهاست.
لیک آن آوا تسلا میدهد مرا و میگوید:
رویاهای را پاس دار!
که رویای مردِ خردمند نیست شیرین و زیبا
چو آنِ ابلهان!