ساسان مفاخری نویسنده : ساسان مفاخری
#چرم_ساغری
#اونورە_دو_بالزاک
در اواخر ماه اکتبر سال 1829 در پاریس مرد جوانی داخل قمارخانه پاله رویال گردید. پس از آنکه همه سرمایه‌ خود را در قمار از دست داد بی‌درنگ از آنجا ناپدید شد و برای خودکشی به سوی رودخانه شهر روانه گشت. زمانی که به بالای پل رسید با نگاهی غمزده به آب رودخانه خیره شده بود. پیرزن ژنده پوشی که از آنجا می‌گذشت خنده کنان به او گفت: «آب رودخانه چقدر سرد و کثیف است وبرای غرق شدن مناسب نیست.»
مرد جوان تصمیم گرفت مدتی خیابانگردی نماید. مقداری که پیش رفت به فروشگاه تصاویر باسمه‌ای رسید ومدتی را به نگاه کردن ویترین فروشگاه گذرانید. سپس قدم به سالن یک عتیقه فروشی گذاشت. عتیقه فروش که جوان را دید به او گفت:‌«لطفاً» به این چرم ساغری نگاه کنید.»
جوان به تندی از جای خود حرکت کرد و با مشاهده یک قطعه چرم که به دیوار بالای سر او نصب شده بود در حیرت فرو رفت. مساحت چرم، از یک قطعه پوست روباه تجاوز نمی‌کرد، و در اولین نگاه به موضوعی باورنکردنی پی‌برد: از آن پوست انوار درخشانی به محوطه ظلمانی عتیقه فروشی می‌تابید. روی پوست به زبان سانسکریت نوشته بود که: « اگرتو مرا به دست آوری، هر چه در دنیا وجود دارد مال تو خواهد شد. اما اختیار زندگی تو به اراده من خواهد بود. در مقابل هر خواهش تو کاهشی در من پدید خواهد آمد، مرا می‌خواهی؟ دریاب. خدا اجابت خواهد کرد.»
عتیقه فروش به جوان گفت که دارای عمری طولانی است و رمز زندگی‌اش این است که: «خواستن ما را می‌سوزاند و توانستن ما را فنا می‌کند. ولی دانستن سبب آرامش مدام در سازمان ضعیف وجود ماست. من همه چیز رادیده‌ام، ولی با آرامی بدون خسته کردن خود، به هیچ چیز میل نکرده‌ام و همه را در صبر گذرانده‌ام.»
#انتشارات_ناهید #کتاب #رمان #کتاب_خوب #پیشنهاد_کتاب
تعداد بازدید : 504
برچسب ها: