سلوک

سلوک
ساسان مفاخری نویسنده : ساسان مفاخری

نویسنده: محمود دولت آبادی

سلوک رمانی حاصل چهار سال قلم زدن استاد داستان نویسی ایران و صاحب کتاب مشهور کلیدر ، محمود دولت آبادی است.در همان صفحات ابتدایى، قیس مردى را مى بیند که بى اندازه به خود نزدیک احساسش مى کند. مردى که دست نوشته هایش را بر نیمکت سنگى برجاى میگذارد و در همان اوایل کتاب، مخاطب در میابد که این نیمه ى دیگر قیس است. خودِ اوست از نگاه خودش که حالا نوشته هایش را مى خواند به امید بازیابى عشق خالص و نابى که تجربه کرده و علت شکست آن.
سلوک داستانی ساده نیست و همانگونه که از نام آن پیداست جریانی است سیال در فکر و اندیشه و خاطره. سلوک یک راوی و یک ماجرا و یک قهرمان ندارد.یا بهتر بگوییم اصلا دنبال خلق هیچکدام نیست. گویا از جایی به درون این جریان کشیده میشویم و با آن درذهن تمامی شخصیت ها پرسه میزنیم.

پنداری پرده نمایشی مقامی است آویخته از افکار و تجربه ها، اتفاقات و گذشته ها، ترس ها و امیدها و آرزوها. بیرون کشیدن داستان ازدل آن سخت است و همین یکی از زیباییهای بی بدیل این کتاب است. چرا که برای همراهی با آن و شخصیت ها باید از تمامی نیروی ذهنی خود استفاده کنید. به همین دلیل این کتاب به مذاق طرفداران کلاسیک داستان های خطی و ساده خوش نخواهد آمد. حال آنکه اگر کتابهایی با این شیوه نگارش را خوانده باشید و یا فیلم هایی را با این سبک تدوین دیده باشید و ذهن شما با این پازل به هم ریخته بیگنه نباشد، لذت فراوانی از آن خواهید برد.

در میان سطر های کتاب ما از خاطره ای به خیالی و از روزگار جوانی شخصی در گذشته به کهنسالی دیگری در حال سلوک می کنیم. چه که گاهی چشمان نیلوفر و مهاما و مها ... دنیایش را به ما مینمایاند و گاه دنیا را از دریچه چشمان قیس مینگریم. قیس نیز گاهی در این پریشان حالی با خودش همراه می شود و گذشته و حالش به هم گره میخورد. زمان در این رمان رنگ می بازد و جوانی و کهنسالی همقدم می شوند. آرزوها و کابوسها چنان درهم رنگ میبازند وحل میشوند که تشخیصشان سخت است. مکان ها ناواضحند و انتهای هیچ خیابانی به هیچ جا نمیرسد و دیوارهای خیابان ها تا ابد امتداد دارند .

شخصیت ها به گونه ای ساخته شده اند که ما از آنها فقط سایه ای میشناسیم. سایه ای به نام قیس، فظه ، سنمار و.... و همه اینها از سلوک برزخی میسازد غوطه ور و دوار. گویی درون کابوس بی پایانی گیر کرده ای و از ان رهاییت نیست. و در پایان بی آنکه از آن برخیزی و تمام شود ناگهان به بیرون پرتابت میکند تا امتداد رنگ خاکستری آن همواره در ذهنت بماند و تمام نشود.