در انتظار گودو

در انتظار گودو
ساسان مفاخری نویسنده : ساسان مفاخری

نویسنده : ساموئل بکت

مترجم : اصغر رستگار

دو نفر لب جاده ای، روزها و شبها به انتظار کسی یا چیزی به نام ,گودو ، باهم و با دیگران کلنجار می روند، حرف می زنند، دعوا می کنند، سکوت می کنند، می خوابند، می خورند، داستان تعریف می کنند، استدلال می کنند، قهر می کنند، خواب می بینند، می خندند، به سخره گرفته می شوند و همچنان منتظر می مانند. روز را شب و شب را روز می کنند. ,نمایشنامه روایتی است درباره کسی یا چیزی به نام گودو که از پس سالها چشم به راه ماندن و انتظار، هرگز یافته نشده است. صرفا نقل قولی از گودو دهان به دهان می چرخد که “خواهم آمد”، همین! نمایشنامه درانتظار گودو اثر ساموئل بکت نه تنها مهم‌ترین اثر بکت است بلکه می‌توان آن را نمونۀ کامل ,ادبیات پوچی یا ,آبزورد دانست.

درابتدای نمایشنامه رابطۀ انسان و خدا آن‌گونه که در مذاهب آمده بازآفرینی می‌شود. جهانی برهوت و خالی و یک انتظار کشنده و یأس‌آلود. افرادی می‌توانند این زندگی را تحمل کنند که قدرت بالایی در فریب خود دارند. هر دروغ وقتی زیاد تکرار شود به باور انسان مبدل خواهد شد. اما داستان ولادیمیر و استراگون باور گودو و فریب خوردن نیست، عادت است. آن‌ها می‌دانند اما موقعیت را تغییر نمی‌دهند زیرا به وضعیت خود خو گرفته‌اند.

می‌توان گفت آن‌ها امنیت در دروغ ماندن را به آزادیِ روبرو شدن با حقیقت ترجیح می‌دهند. و این داستان تمام آدم‌هاست. ,اریک فروم در ,کتاب ,گریز از آزادی شرح می‌دهد چرا آدم‌ها نمی‌خواهند آزاد باشند زیرا اسارت نوعی از امنیت را در خود دارد ولی آزادی یکسر اضطراب است. برای آزاد شدن باید با خیلی از دلهره‌‌های حاد مواجه شد و از آن‌ها گذشت و کیست که حاضر باشد در چنین سفری پا بگذارد؟ بنابراین می‌توان این نمایشنامه را تقابل ,آزادی و امنیت دانست و شرح اینکه چرا بشر نمی‌خواهد آزاد شود؟ در ادامۀ نمایشنامه رابطۀ ارباب و برده به تصویر کشیده می‌شود. ولادیمیر و استراگون گویا خود را به خواب زده‌اند و یا واقعا قدرت تعمیم روابط برده و ارباب را به خودشان و گودو ندارند. فقط مسئلۀ ظریفی در اینجا وجود دارد. نوع زدن‌ها فرق دارد. گودوی متافیزیکی که وجود خارجی هم ندارد انسان را با وعده و انتظار می‌زند و در نهایت با شلاق عادت آنان را زمین‌گیر می‌کند اما ارباب سنتی شمشیر را از رو بسته است. بنابراین در این صحنه می‌توان دو نوع ستمگری مدرن و سنتی را مقابل هم دید. یکی صراحتا می‌زند و تنفر برمی‌انگیزد مانند همین ارباب و یا ,کالیگولا. اما دیگری طوری می‌زند که نمی‌توانی بلند شوی و حتا نمی‌توانی دلیلی برای تنفر پیدا کنی.

از متن کتاب

ولادیمیر: «بیا وقتمون رو با حرفهای بیهوده تلف نکنیم! بیا تا فرصت داریم، کاری کنیم! هر روز که به وجود ما احتیاجی نیست. دیگرون هم، اگه نه بهتر، حداقل به اندازه ما از عهده این وضع برمی آیند. اون جیغ های کمکی هم که هنوز توی گوشهامون زنگ میزنه، خطاب به همه بشریته! اما اینجا و در این لحظه خاص، خواه و ناخواه، ما کل بشریتیم.»