بن بست باغ برفی

بن بست باغ برفی

- جای خوبیه ، اگه بارون بند می اومد می شد اینجا بمونیم .

دشتی بود که تا چشم می رفت پر بود از شقایق هایی که سرخیشان چشم را می زد و تک درختی که نگاه را به خودش می دوخت . نگاهشان که کردم بی اختیار یاد بچگی هایم افتادم . آن وقت ها شاید که من و سوری گل توی سبزه های روبروی خانمان  از همین گلها می چیدیم . من سوری صدایش می زدم . سوری همیشه ی خدا گلها را برای پدر می چید . این را همان لحظه که می چیدشان می گفت . پدر هم همیشه سوری را بغل می زد . بیشتر از من دوستش داشت و من لجم می گرفت . بعد دنبالش  می دویدم تا هر طور شده ازش بگیرمشان . باد چادرش را می کشید و من از پشت فقط ساق های کوتاهش را می دیدم که هی گم و پیدا می شدند توی سبزه ها. همیشه زودتر از من به خانه می رسید و فقط خنده هایش جامی ماند و حتماً باز هم روی گونه ی چپش چال می افتاد. سوری آرام بود ، آرام و سربه زیر . درست برعکس هم . من پر بودم از شیطنت های بچگانه ای که همه را ذله کرده بود . با انگشتم شکل گلی را روی بخار شیشه پاک کردم . گفتم : وقتی اومدیم هوا اینطور نبود . گفت : بهار همینجوره ، به هواش نمیشه اطمینان کرد . چند پک پیاپی به ته سیگارش زد و از شکاف بالای پنجره بیرونش انداخت . شیشه را پایین کشیدم . باران بی حوصله می بارید و گاهی باد همراه خودش چند قطره را داخل می ریخت . شیشه هنوز از رد انگشتم عرق می ریخت . دیگر چیزی نفهمیدم جز چرخ خوردنمان و صدای کشیده شدن چرخ ها بر سطح خیس جاده با صدای بوقی ممتد که هنوز هم توی ذهنم پژواک می شود و دیگر جایی را ندیدم .

با انگشت هام لمسش می کنم ، زخمی که کف دستم را شیار انداخته است . دیگر خشکش زده و هی دلم می خواهد رویش را بکنم . باید پیشتر از اینها درستش می کردم ، شیر آب لعنتی را قبل از اینکه به همه جا گند بزند . مدام چکه می کرد و کف آشپزخانه را خیس کرده بود . شیر آب را که محکم کردم دستم به لیوان لب اپن خورد و کف آشپزخانه پر شد از صدای شکستن . انگار همه ی این اتفاق ها برای این افتاد تا من هول شوم و زمین بخورم .

بلند می شوم . بوی بامی که اولین باران را خورده باشد می کشاندم کنار پنجره . صدای نامنظم قطره ها را می شنوم مثل صدای نوک زدن گنجشکها می ماند به چیزی . پرده را پس می زنم .

نگاهم را که بالا می آورم می بینمش . همانجا ایستاده . همیشه همانجا می ایستد ، سمت راست پنجره . حالا دیگر کار هر روزم شده که به بهانه کارم  اینجا بنشینم تا آن زن میانسال هم بیاید کنار پنجره ی خانه اش و نگاهش را حل کند توی خیابان . زن میانسال کف دستش را می چسباند به شیشه ای که لایه ای از غبار پوشانده اش تا تصویر محوی را از او نشانم دهد.

همیشه دوست داشتم بدانم چه چیزی می کشاندش کنار پنجره و تا خیابان از ناله می افتد آنجا می ایستد بی اینکه لحظه ای نگاهش را بالا بی اندازد . شاید از تنهایی دلش می گیرد .

باد روی گونه هایم راه می رود و می روم توی فکر آن روز که هوا سرد بود وتوی خیابان فقط باد می آمد ، ومن متوجه این کوچه شدم که با قوسی ملایم خودش را می کشاند طرف خانه ای که انتهایش را می بندد و همه چیز کوچه آنجا ختم می شود . و آن زن میانسال با آن شباهتی که به پروانه دارد که ذهنم را در خودش مچاله می کند و اصلاً خود پروانه است شاید که باز برگشته . ولی مگر می شود ؟ مگر اینجور اتفاقی ممکن است ؟ سیگاری می گیرانم . هنوز هم ایستاده است . خیره به هیچ جا. هر چقدر آنجا می ایستد دیگر دستم به کاری نمی رود و کاغذ ها را تا می زنم و کنارشان می گذارم . زن رویش را می گیرد از خیابان و می رود.

 صدای تلفن ذهنم را به هم می ریزد . حتماً سوری است . چند روزی می شود که نیامده است . دیشب هم که زنگ زد گفت می آید . به آنجا که می رسم صدایش قطع می شود . تلویزیون را روشن می کنم . تنهایی و سکوت خسته ام می کند ،اواخر  اینطور بود .  خسرو دیر به خانه می آمد ، گاهی وقت ها هم نمی آمد . کلافه ام کرده بود . با همین کارها من را به خودش بدبین می کرد . من به خسرو و تمام حرفهایش شک می کردم و شکم یقین شد همان روزی که آن زن جوان آمد و همه چیز را گفت . با گریه . گفت که خسرو را نمی شناخته و از گذشته اش هم چیزی نمی دانسته . گفتم: حالا دیگه همه چیز تموم شده . حداقل برای من . بعد از آن به خسرو تلفن کردم بهش گفتم که دیگر برای دیدنم مجبور نیست از کارش بزند و هر روز پانزده کیلومتر را طی کند تا به من بفهماند هنوز هم مثل دو سال پیش دوستم دارد . حتی بیشترهم ، گاهی که با چیزی کادو پیچ شده می آمد . دیگر برایم اهمیت نداشت می خواستم همه چیز زودتر تمام شود . بعد از آن دیگر خسرو را ندیدم .درد دستم شدید می شود، شدیدتر از بارانی که بر شیشه ضرب گرفته و مرا می برد به آن روزها که باران می زد و می رفتیم زیر آسمان و سرمان را بالا  می گرفتیم . من مدام پلک می زدم و خنده ام می گرفت  ، آنوقت از لابلای پلک زدنهام قطره ها را ته آسمان می دیدم که اول آرام می ریختند انگار که خسته بودند و نزدیک تر که می آمدند تند می شدند . دوست دارم مثل آنوقتها این کار را بکنم و قطره ها را ببینم . صدای زنگ در مرا می آورد به خود . سوری است . عطرش را می شناسم . سرما قبل از سوری تو می آید . بهش گفته بودم صبح کمی زودتر بیاید .

یک لحظه احساس کردم که من را نگاه می کند . نمی توانستم واضح ببینمش از لابلای مردمی که رد می شدند . خواستم بلند شوم ولی مرد جوانی آمد و خواست تا عریضه ای برایش بنویسم . پروانه همیشه از شغلم خرده می گرفت . می گفت : دوست ندارم واسطه ی شکایت  کسی از کس دیگه ای بشی . اینجور فکر می کنم گناهای طرفین رو دوش تو می افته . خنده ام را که می دید می گفت : اینو جدی دارم می گم محمود . تو یه جورایی داری یه طرفه به قاضی میری . دوس ندارم اینجور باشه . به نظرم باید هر دو طرف حاضر باشن . می گفتم : آخه اینطور که تو می گی می بایست من یه قاضی می شدم نه یه عریضه نویس . پروانه جوان بود . نباید اینطور می شد . دیر متوجه شدنمان به بیماریش باعث از بین رفتنش شد . آخرین بار روی تخت بیمارستان دیدمش چهره اش به خوبی توی خاطرم مانده . دست هاش می لرزید . صدایش زدم . نشنید . فقط از لای شکاف پلک ها خیسی چشم هاش برق زد . پروانه ای که حالا مدتها بود یادش توی چارچوب پنجره ای در بن بست باغ برفی جایی که زنی تنها ایستاده بود همراهیم می کرد . بعد از مرگش خانه را اجاره دادم دیگر نمی توانستم به آنجا پا بگذارم .  نگاهم را که بالا آوردم قاب پنجره خالی بود .

 باد توی چنارهای پیاده رو می پیچد . نگاهم می چرخد طرف کوچه . خودش است . زن میانسال و زنی دیگر که دستش را گرفته است و با احتیاط عرض خیابان را رد می کنند . زن میانسال نگاه خیره اش جایی گم را می کاود . پاهایم جلوتر می روند . زن به آهستگی می کشاندش طرف خودش و او رویش را از من می گیرد . انگار کسی را ندیده . نمی بیند. بازوی زن میانسال را می گیرد و به او کمک می کند تا سوار ماشین شود. ماشین حرکت می کند و من می مانم و خیابانی سرما خورده و یاد زنی که همیشه او هم از پشت پنجره به من خیره می شد، با نگاهی تهی .  


نوشته شیما محمودی

آذر 1387