بیوگرافی و معرفی آثار آلبر كامو

بیوگرافی و معرفی آثار آلبر كامو


تعداد بازدید: 2481
آلبر كامو
آلبر كامو

آلبر كامو در سال 1913 ميلادي در شهرك موندووي - درئان الجزاير كنوني- متولد شد. پدر فرانسوي اش در سال 1914 در جنگ جهاني اول كشته شد و وي دوران كودكي اش را بدون حضور پدر و با مادرش در يكي از محله هاي فقير نشين الجزيره سپري كرد. كامو نسبت به زيبايي هاي طبيعت تعلق خاطري داشت كه بازتاب آن را مي توان در توصيف هاي دقيق او از طبيعت مشاهده كرد. وي در جايي گفته است «فقر مانع اين شد كه فكر كنم زير آفتاب و در تاريخ همه چيز خوب است. آفتاب به من آموخت كه تاريخ همه چيز نيست».1 مواجهه با فقر و جنگ تاثير خود را بر كامو گذاشت. كامو كه پدر خود را در جنگ جهاني اول از دست داد، در سال 1940 و به هنگام رفتن به پاريس با جنگ جهاني دوم مواجه شد كه تا سال 1944 به طول انجاميد و كامو در طي اين سال ها به نهضت مقاومت كمبا پيوست. همچنين در سال 1954 انقلاب الجزاير آغاز شد.2 كامو با توجه به اصليت الجزايري اش و زندگي مادرش در آنجا و همچنين فرانسوي بودن پدرش و علاقه به فرانسه و زندگي اش در آن كشور و نفرتش از جنگ نتوانست جانب طرفي را -بر خلاف سارتر- بگيرد و پيشنهاد آتش بسي داد كه مورد قبول طرفين واقع نشد. بنابراين وي سكوت پيشه كرد. بديهي است كه آثار و انديشه يك متفكر در تعاملي دوجانبه با جامعه و تاريخِ زمان خويش است. بنابراين نااميدي و پوچيِ انسان هاي درگير جنگ و فقر در آثار كامو بروز پيدا كرد. در حقيقت مسئله كامو صرفا جنگ نيست. به عبارت ديگر «بهتر است بگوييم كه چون موضوع بزرگي در اختيار داشته جنگ را هم وارد آن كرده است».3‏

كامو سه سال قبل از مرگش، در سال 1957 مجموعه داستان هاي كوتاه خود را تحت عنوان «غربت و غرب» منتشر كرد. داستان «مهمان» هم از اين مجموعه است. در داستان مهمان با معلم مدرسه اي به نام «دارو» روبه رو هستيم كه در «شمال جلگه اي بلند ميان سلسله جبال» در يكي از اتاق هاي مدرسه و به تنهايي زندگي مي كند. يك روز دو نفر به سمت تپه بالامي آيند كه يكي ژاندارم منطقه است و ديگري عربي ست كه پسرعموي خود را كشته است. ژاندارم وي را مي آورد تا به دارو تحويل دهد و از دارو بخواهد -طبق دستور زمان جنگ- عرب را به ايستگاه پليس در تاجيد ببرد. داستان به شرح حضور عرب در كنار دارو در مدت يك شبانه روز مي پردازد و اينكه دارو در نهايت فرداي آن روز به همراه عرب تا جايي مي رود و وي را بين دو انتخاب -راه رسيدن به قبايل و راه رسيدن به ايستگاه پليس- مخير مي كند. زماني كه به تنهايي به مدرسه باز مي گردد با نوشته اي حاكي از انتقام بر تابلوي كلاس مواجه مي شود. در اين مقاله ضمن بررسي داستان از منظر اگزيستانسياليستي، به واكاوي بي معنايي از منظر كامو مي پردازيم. اگزيستانسياليسم مكتبي است كه به تقدم وجود بر ماهيت در انسان تاكيد مي ورزد. در حقيقت سارتر با تمايز بين موجودات، آنها را به موجودات في نفسه و لنفسه تقسيم مي كند.4 ماهيت موجودات في نفسه-از قبيل سنگ و چوب و ...- قبل از وجودشان تعيين شده است و آنان نقشي در تعيين ماهيتشان ندارند. اما انسان موجودي لنفسه است. بنابراين داراي اختيار و آزادي است تا بدين وسيله ماهيت خود را در هر لحظه انتخاب كند. اين انتخاب براي انسان منشا اضطراب وجودي است. سارتر معتقد است كه واقع مندي انسان (يا به تعبيري مسامحه آميز، گذشته انسان) تعيين كننده هويت وي نيست. انسان بر اساس ارزش هايي كه انتخاب مي كند هستي خود را شكل مي دهد. اما زماني كه ارزش هاي بنيادين انسان مبنايي نداشته باشد، اين بي مبنايي انتخاب موجب مي شود تا بين انتخاب هاي انسان ترجيحي وجود نداشته باشد و از لابه لاي اين عدم تعهد به انتخاب و جدي نبودن انتخاب ها، بي معنايي سر برمي آورد.در حقيقت، داستان مهمان موقعيت وجودي انسان را نشان مي دهد. دارو بايد انتخاب كند و راه گريزي ندارد. زماني كه بالدوچي، مرد عرب را به دارو تحويل مي دهد و از او مي خواهد تا او را به ايستگاه تاجيد تحويل دهد، دارو فرياد مي زند كه «او را تحويل نمي دهم».5 اما او چرا مرد عرب را تحويل نمي دهد؟ او با خود مي انديشد كه «تحويل دادن او به مامورين خلاف شرف اخلاقي او» است. دارو نسبت به مرد عرب احساسي دوگانه دارد. از طرفي نسبت به او احساس ناامني مي كند و بعد از رفتن بالدوچي «هفت تير را از روي ميز برداشت و توي جيبش تپاند» و زماني كه روي تخت دراز كشيده است نيز نسبت به حضور مرد عرب احساس ناامني دارد. از طرف ديگر براي مرد عرب غذا و تخت فراهم مي كند و همچنين اسلحه خود را از توي جيب خود برمي دارد و داخل كشو مي گذارد. همچنين در موقع رها كردن مرد عرب به او مقداري غذا و پول مي دهد.اين احساس دوگانه ناشي از چيست؟ «جنايت احمقانه اين مرد حال اورا به هم مي زند» اما بعد از رفتن بالدوچي، وقتي دارو به اتاق خودش برمي گردد روي تخت مي نشيند و به سكوت گوش فرامي دهد. «اين سكوت بود كه بعد از جنگ، از همان اوايلي كه به اينجا آمده بود او را رنج مي داد». به عبارت ديگر او در جنگي شركت داشته و طبعا از افراد دشمن كسي را كشته است. به اين دليل است كه با فرد عرب -در عين احساس نفرت- احساس يگانگي دارد. چه بسا مطرح كردن بحث شرف اخلاقي سرپوشي باشد بر اين احساس يگانگي در اعماق وجودش. در جايي ژان كلود بريسويل از كامو مي پرسد «تعارفي كه شما را بيش از همه خشمگين مي كند كدام است؟» و كامو در جواب مي گويد « شرافت، وجدان انساني و بالاخره مي دانيد، همه آن پرت و پلاهاي امروزي»6. چه بسا دارو در كنه وجودش، خود را مهمان خود مي يابد. دارو نمي تواند او را تحويل دهد اما از طرف ديگر هم نمي تواند وجود او را تحمل كند. در حقيقت «حضور اين مرد آزارش مي داد» اما «نوعي برادري انساني را به او تحميل مي كرد». انتخاب كردن براي دارو مشكل است. نمي داند چكار كند. انتخاب او هيچ مبنايي ندارد و اين امر او را مضطرب مي كند. نمي تواند از مسئوليت انتخاب هايش بگريزد. بعد از رفتن به رخت خواب مدتي بيدار مي ماند. دوست دارد بار اين انتنخاب سنگين از دوشش برداشته شود. به محض اينكه عرب از جايش بلند مي شود و بيرون مي رود، او با خود مي انديشد كه « دارد فرار مي كند، راحت شدم». اما طولي نمي كشد كه عرب باز مي گردد. گريزي از انتخاب نيست. دارو سرانجام انتخاب مي كند. سارتر معتقد است «تمامي يك انسان از تمامي انسان ها ساخته شده و برابر همه آن ها ارزش دارد و ارزش هر يك از آن همه با او برابر است».7 دارو آزادي مرد عرب در انتخاب سرنوشتش را به دست خود او مي سپارد. اما اين كار هم براي دارو يك انتخاب است. از انتخاب كردن گريزي نيست و دارو بايد مسئوليت انتخاب خود را بپذيرد. زماني كه دارو به سكونتگاه خود برمي گردد بر پيچ و خم نقشه رودخانه هاي عمده فرانسه روي تابلو نوشته اي مي بيند: «تو برادر ما را تحويل مامورين دادي، تقاص پس خواهي داد». دارو در شب قبل و همچنين صبح همان روز موقع بيرون آمدن از سكونتگاه خود صدايي مي شنود كه به آن توجهي نمي كند. در هر حال دارو نمي تواند از مسئوليت انتخاب هاي خود بگريزد. انتخاب هايي كه از زماني كه مرد عرب آمده -مثل انتخاب قبول كردن وي- تا زماني كه او را رها مي كند انجام داده است. اين انتخاب براي او سعادت و خوشي به دنبال نداشت و مانند باقي انتخاب هاي زندگيش او را بيش از پيش متوجه تنهايي خويش در گستره هستي كرد. در كنار شخصيت اصلي داستان-دارو- مرد عرب نيز گرفتار انتخاب هاي خود است. وي كشتن پسرعموي خود را انتخاب كرده است و وضعيت فعلي وي نتيجه انتخاب هاي اوست.در پايان نيز بين دو راهي موجود بايد دست به انتخاب بزند. انتخاب هاي او نيز برايش سعادت و خوشي به دنبال ندارد و در نهايت امر او نيز به تنهايي روانه راه انتخابي خود مي شود. بنابراين دو شخصيت مذكور از جهت نهايت انتخاب هاي خود نيز شبيه يكديگر هستند و در حقيقت دارو در آينه شخصيت مرد عرب خود را مي بيند و نسبت به خود نيز توامان احساس «نفرت» و «برادري انساني مي كند». در پايان كه وي مرد عرب را رها مي كند چندين بار سر برمي گرداند تا او را ببيند و هر بار او را تنها بر لبه صخره بازمي يابد. در حقيقت دارو سرنوشت تنهايي خود و اجبار در انتخاب - و در حالت كلي تر موقيعت وجودي انسان در هستي- را در مرد عرب مي بيند و دچار اضطراب مي گردد. آخرين باري كه سر برمي گرداند مرد عرب را نمي بيند. به سمت لبه صخره بازمي گردد اما متوجه مي شود كه مرد عرب راه شرق را در پيش گرفته است و اميدش نقش بر آب مي شود. چرا كه متوجه مي‍ شود مرد عرب -در حالت كلي انسان نوعي- راه گريزي از انتخاب ندارد.‏


نظرات کاربران