عشق یا غریزه ی جنسی؟


ساسان مفاخری نویسنده : ساسان مفاخری
تعداد بازدید :2446
عشق یا غریزه ی جنسی؟

عشق یا غریزه ی جنسی؟

واژه چرا؟ در پیشرفت انسان نقش اساسی ایفا کرده است. البته مادرِ واژه چرا کنجکاوی سیری ناپذیر انسان است. اما خیلی ها جرئت پرسیدن چرا را، حتی از خود ندارند. مثلا چرا از بدو پیدایش انسان تمامی انسان‌ها به دنبال کشف حقیقت خالق جهان هستند. خیلی از ماها همیشه از چراها فراری هستیم چون میترسیم که جوابی برایشان نداشته باشیم. میترسیم از اینکه روزی بفهمیم در امورات گوناگون زندگی تا چه اندازه کم فهم و بد فهم هستیم. و اساسی‌ترین کارهای زندگی‌مان را بدون پیدا کردن دلیلی منطقی برای آن صرفا از سر عادت و صرفا با این دلیل احمقانه که همه‌ی انسانها آن را انجام می‌دهند پس من هم باید آنرا انجام بدهم. زندگی را پیش می‌بریم. چرا دوست می‌داریم؟ چرا عشق می‌ورزیم؟ چرا ازدواج می‌کنیم؟ چرا درس می‌خوانیم؟ چرا کار می‌کنیم؟ چرا فرزندی به دنیا می‌آوریم؟ چرا متنفر هسیتم؟ چرا خرج می‌کنیم؟ چرا پس انداز می‌کنیم؟ و در آخر چرا زندگی می‌کنیم؟

بهتر است به یکی از این چراها بپردازیم. "عشق" واژه ای که انسان بیشتر از هر چیزی به آن شاخ و برگ داده است. بیشتر از آن چیزی که حقیقت آن است به آن بال و پر داده، آن را بزرگ کرده و داستان‌ها و افسانه‌ها از آن ساخته است. عشق به چه معنی است؟ ما چرا عاشق می‌شویم؟

«آدمها برای اینکه شرم داشتند در جلوی همدیگر از همخوابگی حرف بزنند و کلمه همخوابگی را بر زبان بیاورند واژه عشق را جایگزین همخوابگی کردند. تا هر بار که میخواهند از همخوابگی حرف بزنند بگویند «عشق» هر بار که میخواهند با کسی همبستر بشوند به جای این که بگویند میخواهم با او بخوابم بگویند «عاشق او شده‌ام» اینطور همخوابگی ـ فقط کلمه‌ی همخوابگی ـ جای خود را به عشق داد و کم کم عشق به چیزی اساطیری تبدیل شد. به تدریج آدمها یادشان رفت که عشق همان همخوابگی است. به تدریج آدمها عشق را ـ کلمه ای که زاده‌ی تخیل‌شان بود ـ مقدس دانستند و آنرا با غریزه‌ی تولید مثل فرسنگ‌ها دور دانستند.»

عشق از شهوت زاده می‌شود. اگر شهوتی در میان نبود هیچ وقت هیچ عشقی به وجود نمی‌آمد. هیچوقت هیچ موجودی به دنبال جفت نمیگشت. همه عشق ها به همخوابگی ختم میشود. عشق همیشه دلیل می‌خواهد و سرانجام.

ما چرا درس می‌خوانیم؟ به دانشگاه می‌رویم؟ چرا این همه تلاش می‌کنیم؟ بدون دانشگاه رفتن هم می‌شود با سواد شد. بیشتر ما برای با سواد شدن به دانشگاه نمی‌رویم. بیشتر ما به این دلیل در آکادمی‌ها تحصیل می‌کنیم تا بتوانیم در آینده به وسیله‌ی چیزهایی که یاد گرفته‌ایم شغلی بیابیم. چرا می‌خواهیم شغلی داشته باشیم؟ برای اینکه درآمدی داشته باشیم. و به چه دردمان می‌خورد؟ به این درد می‌خورد که با آن زندگی‌مان را بچرخانیم. خوراک، پوشاک،مسکن، و بعد از آن بتوانیم زندگی‌مان را تشکیل دهیم؛ زندگی مستقل‌مان را و مسئولیت قبول کنیم و ازدواج کنیم.

چرا ازدواج میکنیم؟ در اصل برای بچه دار شدن. بقای نسل چیزی است که طبیعت از ما می‌خواهد و همه‌ی این کارها را برای رسیدن به این هدف انجام می‌دهیم. همه‌ی مقدمه چینی‌های رمانتیک برای یک هدف است؛ بقای نسل. پس ما چرا دوست می‌داریم؟ همه‌ی ما توهم آزادی داریم. فکر می‌کنیم در زندگی به هر کاری مختاریم. اما همه‌ی ما چه بخواهیم چه نخواهیم اسیر دست غریزه‌‌ی خود هستیم. چیزی که همیشه بدون تغییر در نهاد ما بوده است. و فقط مختص انسانها نیست. غریزه‌ی بقا ـ پاسداری از جان ـ غریزه‌ی غذا و غریزه‌ی بقای نسل در وجود همه‌ی موجودات از گیاهی و جانوری تک سلولی و پیچیده قرار دارد.

آرتور شوپنهاور در کتاب جهان همچون اراده و تصور میگوید «عشق فریبی است تا آنچه که بیشتر به نفع نوع است تا به نفع فرد، انجام گیرد. پس از آنکه این مقصود انجام شد و هدف نوع حاصل آمد فریب و اشتباه رفع میگردد و فرد در می یابد که او بازیچه و گول خورده نوع بوده است.»
پس عشق مادری؟ آنکه از شهوت زاده نشده؟ بدون شک نگهداری، محافظت و مراقبت مادر از فرزند در بیشتر موجودات وجود دارد و مختص انسان نیست.وقتی فرزندی به دنیا میآید مادر بر طبق غریزه اش از او مراقبت میکند تا زمانی که خودش بتواند از خودش مراقبت بکند. پس اگر دلسوزی مادرانه ای وجود دارد صرفا غریزی است و در بین همه ی موجودات مشترک است. این امری کاملا غریزی است. این غریزه برای تداوم نسل لازم است. چرا که هر موجودی در بدو تولد به شدت آسیب پذیر است. اگر قرار باشد از بین مادر و فرزند یکی زنده بماند طبیعت ترجیح میدهد که آن یکی فرزند باشد. و این را به صورت غریزی در وجود همه ی مادران قرار داده است. ما اسم آن را گذاشته ایم دلسوزی مادرانه یا عشق مادرانه.

پس عشق به مادر، پدر، برادر، خواهر، فرزند ؛ چه میشود؟ عشق عارفانه؟ عشق سوفی مسلک؟ عشق الهی؟ همه ی اینها برداشتهایی ظاهری،کاذب و قلابی از میل انسان به تولید مثل است. ما خوانواده یمان را دوست داریم. این عشق و دوست داشتن بجز عشق مادر به فرزند آنهم فقط برای مدت زمانی معیین ـ از بدو تولد تا سن بلوغ ـ صرفا یک عادت است و نه عشق و دوست داشتن. ما پدرمان، خواهرمان، برادرمان و... را دوست داریم چون از بدو تولد به دیدن هر روزه ی آنها عادت کرده ایم. و خاطرات مشترک داریم. اگر پدری فرزندش را در زمان تولد ببیند و دیگر هرگز او را نبیند؛ دیگر دوست داشتنی وجود ندارد.

ما صرفا به همدیگر عادت میکنیم. دوست داشتنی در کار نیست.

ساسان مفاخری

بهمن ۱۳۹۴


نظرات کاربران

omid
از پست خیلی خوبتون ممنونم

امید سیف پناهی
از پست خیلی خوبتون ممنونم